مهرسا جونممهرسا جونم، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره

پرنسس مهرسای نازنین

بهترین روز مامان و بابا

روزی که تو با اون پاهای کوچولو و خوشگلت به دنیای من و بابا قدم گذاشتی ماه آخر بارداری واسه مامی خیلی سخت و دیر گذشت از یه طرف منتظر دیدن روی ماه تو بودم و از طرفی کهیر بارداری بدجوری کلافم کرده بود اونقدری که تو ماه 9 حتی یه شبم نتونستم راحت بخوابم  بالاخره روزی که من و بابا واسش لحظه شماری می کردیم رسید من از روز قبلش با کمک مامانی وسایل نی نی نازمو آماده کردم اون شب خیلی هیجان داشتم ثانیه شماری می کردم تا زودتر ببینمت بیست و پنجم فروردین رسید من و بابا و مامانی و مامان بزرگت با هم راهی بیمارستان شدیم قرار بود ساعت 5/7 مامان سزارین بشه و شما دخملی خوشگل تشریف بیاریدو زندگی هممون رو تغییر اساسی بدید م...
9 تير 1393

مشخص شدن جنسیت دخملی

سوم اردیبهشت 91 که با بابایی رفتیم سونو فهمیدیم که این وروجک بلا که مدام در حال شیطنت کردنه دخملیه بابایی که  از خوشحالی داشت پر در میاوورد یکی از آرزوهای بابایی همیشه این بود که یه دخملی خوشگل داشته باشه و وقتی بزرگ شد واسه باباییش پیانو بزنه تمام راه برگشت از سونوگرافی به همه زنگ زد تا خبر دخمل دار شدنشو بده بعدشم با هم یه جشن سه نفره گرفتیم الهی من فدای اون پاهای کوچولوت بشم که تمام مدت سونو گرافی مشغول لگد زدن بود و من و بابایی بیشتر دلمون واست ضعف می رفت مامانیم که داشت تو ذهنش نقشه می ریخت که از فرداش خرید سیسمونی رو شروع کنه   عسلکم دووووست دارم یه عالمه   ...
1 تير 1393

بدون عنوان

سلام نفسم حالا که برات می نویسم 21 ماهه شدی الهی قربونت بشم که انقده ناز و ملوسک و شیطون شدی من و بابایی هر روز که میگذره بیشتر از روز قبل عاشقت میشیم  بابایی  میگه هر روز که میرم سر کار لحظه شماری می کنم که زودتر بیام خونه آخه دلم واسه نفسم یه ریزه می شه دردونه ی مامان می دونم که نوشتن واستو دیر شروع کردم  ولی بذارش به حساب مشغله زیاد مامی و یه کم تنبلیش آخه می دونی عسلکم وقتی تو شیکم مامان    بودی مامان هنوز دانشجو بود شما از همین حالا واسه خودت قوق لیسانسی یادش بخیر دانشگاه مامان نزدیک خیابون بهار بود بعد از کلاس با خاله ها بدو   می رفتیم واسه وروجکم سیسمونی می...
1 تير 1393