بهترین روز مامان و بابا
روزی که تو با اون پاهای کوچولو و خوشگلت به دنیای من و بابا قدم گذاشتی ماه آخر بارداری واسه مامی خیلی سخت و دیر گذشت از یه طرف منتظر دیدن روی ماه تو بودم و از طرفی کهیر بارداری بدجوری کلافم کرده بود اونقدری که تو ماه 9 حتی یه شبم نتونستم راحت بخوابم بالاخره روزی که من و بابا واسش لحظه شماری می کردیم رسید من از روز قبلش با کمک مامانی وسایل نی نی نازمو آماده کردم اون شب خیلی هیجان داشتم ثانیه شماری می کردم تا زودتر ببینمت بیست و پنجم فروردین رسید من و بابا و مامانی و مامان بزرگت با هم راهی بیمارستان شدیم قرار بود ساعت 5/7 مامان سزارین بشه و شما دخملی خوشگل تشریف بیاریدو زندگی هممون رو تغییر اساسی بدید م...
نویسنده :
مامی مانا
21:45




